اصل اول: انسان نمی‌بایست سیب زمینی باشد.

هرودت خصیصه‌ای را در مورد مردم بابل نقل کرده که مدتها است ذهن مرا به خود مشغول کرده و هنوز هم گاهی شبها بی‌خوابم می‌کند. او می‌گوید در شهر بابل کسی به عنوان طبیب یا پزشک وجود نداشت و مردم برای معالجه بیماران راه حل دیگری اتخاذ کرده بودند. هر کس که ناخوش می‌شد و یا در بستر بیماری می‌افتاد را به میدان شهر می‌بردند تا همه بتوانند او را ببینند. رهگذران احوال بیماران را می‌پرسیدند و کسی اگر تجربه مشابهی داشت و یا علاجی برای آن بیماری می‌شناخت، در دم نسخه می‌پیچید و همانجا اجرا می‌نمود. و وقتی که آدم تصور می‌کند سرزمین آبادی مثل بابل را که همه جور آدمی از همه جور سرزمینی در آن رفت و آمد می‌کرده است، به سادگی می‌تواند بپزیرد که انواع و اقسام روشهای درمانی در میدان این شهر دیده شود. از چینی‌هایی که سوزن‌هایشان را به تن بیماران مادرمرده فرو می‌کردند تا مردمان کوچ نشینی که شخص را سر و ته می‌گرفتند و با چوپ به کف پاهایش می‌کوفتند تا ارواح خبیث از دماغش بیرون بزند و تا مصریانی که عمل مغز باز انجام می‌دادند و ایرانی‌هایی که چایی نبات به خیک مردم می‌بستند، برای رفع سردی. حالا یا شخص خوب می‌شد و برمی‌گشت سر خانه و زندگی‌اش و یا اینکه همانجا می‌مرد و خلاص.

حکایتی که هرودت در کتابش آورده شاید از اساس دروغ باشد یا او در حکایت خود اغراق کرده باشد. نمی‌دانم. شاید این حکایت را بشود به هزار و یک جای دیگر بست و حتی آن را آیینه تمام نمای وضع امروز جامعه ایرانی و رفتارشان در برابر بیماری دانست. شاید. من خودم را در این موقعیت تصور می‌کنم. به عنوان یک شهروند معمولی در بلاد بابل. اگر من در این شهر بیمار شوم پیش از آنکه خودم را متقاعد کنم و دردم را با کسی در میان بگذارم، به طور قطع هلاک می‌شوم و یا اگر به خیمه شب بازی خدا، اتفاقی می‌افتاد و من می‌توانستم دردم را با کسی در میان بگذارم در برابر هجوم نسخه‌های متعدد و متفاوتی که برایم می‌پیچیدند نمی‌توانستم مقاومت کنم و در هر حال جان سالم به در نمی‌بردم. پدرم هم به همین معنا با تعبیر دیگری اشاره کرده است. بارها و بارها. او مرا به چوپانی تشبیه می‌کرد که در روستای‌شان زندگی می‌کرده. او با خنده می‌گفت از بس که ما در کودکی این چوپان را مسخره کردیم و به او خندیدم، تو مثل او شدی. پدرم به خیلی چیزها می‌خندد و خیلی‌ها را دست می‌اندازد. از دوستان قدیمی‌اش و بچه‌های فامیل گرفته تا کولر کهنه و نالان عمه و کاغذ دیواری‌های خانه همسایه و گربه چلاقی که گاه گداری در کوچه ما پرسه می‌زد و الاغ دیوانه‌ای که همیشه دوست داشت برود بالای بام خانه‌ها و به دور دستها خیره شود.

بارها برایم تعریف کرده بود که چوپان آبادی‌شان حرف نمی‌زد و همیشه مثل بز می‌ایستاد و با بی‌تفاوتی آدم را نگاه می‌کرد. می‌گفت یکبار متوجه شده بودند که این چوپان کفش ندارد و پا برهنه در بیابان راه می‌رود و پاهایش وضع بدی پیدا کرده. از او پرسیده بودند که گیوه‌هایش کجاست و او هم طبق معمول جواب درست و حسابی‌ای نداده. مثل بز ایستاده و فقط به آنها خیره شده. یکی دو نفر همت می‌کنند و برای او یک جفت گیوه جدید تهیه می‌نمایند و طی مراسمی گیوه‌ها را به پای او می‌پوشانند. بعد از مدتی دوباره چوپان را می‌بینند که موقع راه رفتن می‌لنگد. خودش مثل بز بود، راه رفتنش هم مثل اردک شده بود. علت را جویا می‌شوند که باز او چند کلمه نصفه و نیمه تحویل می‌دهد. در نهایت می‌نشانندش و گیوه‌ها را از پایش در می‌آورند و متوجه می‌شوند یکی از میخ‌هایی که در کف گیوه به کار رفته بوده درست سر جایش قرار نگرفته و پای او را می‌زده. وقتی با خشم فراوان از او می‌خواهند توضیح بدهد که چرا میخ را در نیاورده و چرا حرفی نزده، او شانه‌ای بالا انداخته و جواب داده: «همینطوری» و همیشه پدرم با این جمله به صحبت‌هایش پایان می‌داد که آدم نباید سیب زمینی باشد.

مادرم اما روح لطیف‌تری داشت و در مقایسه‌های پر مغزش ظرافت بیشتری به خرج می‌داد. او یکبار مرا به درختی تشبیه ‌کرد که زمانی وسط کوچه‌ی‌مان قرار داشت. درخت حالت جالبی داشت. مثل کسی که دستهایش را پشت کمرش قفل کرده و کمی به عقب خم شده و دارد به آسمان نگاه می کند. تنه درخت تا جایی که دستِ بلند قدترین آدم می‌توانسته لمس کند، پر شده بود از یادگاری و آگهی ترحیم و برچسب های تخلیه چاه و به خاطر همین درخت، هیچ ماشینی نمی‌توانست از کوچه ما عبور کند. دست آخر هم قطع شد. مادرم بعد از اینکه مرا به درخت تشبیه کرد، وسط آشپزخانه ایستاد و به دیگ زودپز خیره شد که داشت سوت می‌کشید. بعد به سراغ یکی از کشوها رفت و درونش را به دنبال چیزی جستجو کرد. بعد روی پنجه پایش بلند شد و از لب پنجره آشپزخانه چیزی برداشت و در نهایت خم شد و با زحمت سکه‌ای را از زیرپایه‌ی کابیت بیرون کشید.سکه را آنجا گذاشته بودند تا لقی کابینت را بگیرد. برگشت سمت من و سکه‌ها را در مشت من گذاشت و گفت که بروم از داروخانه یک شربت سرماخوردگی برای خواهر کوچکم بخرم. سفارش کرد که اگر داروخانه‌ای گفت پول کم آورده‌ای، بگویم بقیه‌اش را زود برایش می‌بریم. خواهرم چند روزی بود که بدجور سرفه می‌کرد و بیماری او را به شدت ضعیف کرده بود.من اول به سکه‌ها خیره شدم و بعد به مادرم. مادرم هم دست به کمر وسط آشپزخانه ایستاد و به من خیره شد.

مادرم گاهی بازی‌های عجیبی راه می‌انداخت که آدم خیلی دیر متوجه آنها می‌شد. یکبار که خواهرم در خانه قیامت به پا کرده بود و کاسه صبر مادرم لبریز شد، صدایش کرد و یک کاسه خالی دستش داد. گفت که باید برود از یکی از همسایه‌ها نخودِ سیاه بگیرد. خواهرم هم رفته بود و تمام خانه‌های کوچه را به دنبال نخود سیاه زیر و رو کرده بود و دست آخر با یک کاسه ماش سیاه برگشت خانه. من به سکه‌ها نگاه می‌کردم و بعد به مادرم، مثل بز. می‌دانستم کاسه‌ای زیر نیم کاسه است. کل قضیه خیلی بودار بود. مادر هم هنوز دست به کمر وسط آشپزخانه ایستاده بود و به من زل زده بود. سرم را پایین انداختم و راه افتادم به سمت داروخانه.

اصل دوم: انسان نمی‌بایست هویج باشد.

در و پنجره‌های داروخانه پر بود از پوستر آقایان خندان با دندان‌های سفید براق و خانم‌هایی که خط‌خطی شده بودند. یک طرف هم تصویر پیرمردی بود که داشت با کمک یک عصای مخصوص راه می‌رفت و بسیار خندان بود. در یک جای دیگر صابونی دیده می‌شد که روی یک پارچه ابریشمی معلق است و یک توده‌ی خط خطی شده هم در کنارش قرار دارد. من اما سعی داشتم از میان پوسترها و عکس‌ها، داخل داروخانه را نگاه کنم اما به دلایل متعدد که پیشتر هم اندکی بدان‌ها اشاره کردم، نمی‌توانستم خودم را متقاعد کنم که همینطوری جلوی مغازه بایستم و داخل را دید بزنم. به همین جهت مثل یک عابر پیاده معمولی از جلوی داروخانه رد می‌شدم و سعی می‌کردم خیلی معمولی به داخل آن نگاهی بیندازم. تا چند کوچه بالاتر هم به پیاده روی معمولی‌ام ادامه می‌دادم و بعد انگار که چیزی را در خانه جاگذاشته‌ام، ناگهان سر جایم خشک می‌شدم و با عجله جیب‌هایم را می‌گشتم (فقط یک جیب داشتم). بعد که مثلاً از پیدا کردن شئ مورد نظر ناامید می‌شدم، آه و افسوسم را با صدای بلند اعلام می‌کردم و اینکه «حواس نمی‌گذارند برای آدم». برمی‌گشتم و دوباره از جلوی داروخانه رد می‌شدم. درست یادم نیست چندبار این کار را تکرار کردم ولی آنقدر بود که پاهایم داشت تاول می‌زد. به‌ناچار در داروخانه را باز کردم و وارد شدم و به‌سرعت رفتم روی یکی از صندلی‌های انتظار نشستم. در آنجا هم مدام بیرون مغازه را نگاه می‌کردم و بعد به خوبی نشان می‌دادم که دارم ساعت داروخانه را نگاه می‌کنم و با صدای بلند نارضایتی خودم را از دیر کردن یک نفر که منتظرش بودم، اعلام می‌کردم.

در این احوالات زیر چشمی آدم‌ها را می‌پاییدم. قصدم چه بود؟ قصدم این بود که بفهمم چکار باید بکنم. باید می‌رفتم پیش یکی از آن خانوم‌هایی که در حال رفت و آمد بین قفسه‌های دارو بودند؟ یا می‌بایست می‌رفتم پیش آن خانومی که پشت یک ویترین شیشه‌ای ایستاده بود و داشت به خودش کرم می‌مالید؟ چه باید می‌گفتم؟ مامانم گفته یه شربت سرماخوردگی بدید؟ شربت سرماخوردگی می‌خوام؟ شربت سرماخوردگی دارید؟ شربت مربت تو دست و بالتون هس آبجی؟ در همین عوالم بودم که یکی از آن خانم‌ها خواست بداند که من چه می‌خواهم و من هم خیلی آرام گفتم. سرش را پایین آورد و خواست که بلندتر حرف بزنم. زدم. رفت و شیشه شربت را آورد و گذاشت روی میز و یک طرف دیگر را نشان داد که می‌بایست پول دارو را در آنجا پرداخت می‌کردم.

سکه ای که مادرم از زیر پایه‌ی کابینت بیرون کشید، بسیار جرم گرفته و کثیف بود. نگران بودم که شاید مسئول داروخانه سکه را از من قبول نکند به همین خاطر در راه سعی کردم به هر وسیله که می‌شود آن را تمیز کنم. یک‌بار که با مادرم سوار اتوبوس‌های شهری شده ‌بودیم، هنگام پیاده شدن مادرم یک بلیط و یک سکه پنج تومانی به من داد تا به راننده بدهم و خودش از در عقب اتوبوس پیاده شد. سکه پنج تومانی بسیار رنگ و رو رفته و درب و داغان بود. سکه را که به راننده دادم ، سریع مچ دستم را گرفت و پرسید که چند نفر هستید؟ مادرم در پیاده رو داشت نگاه می‌کرد. راننده به من خیره شده بود و من هم به راننده. در نهایت مچ دستم را رها کرد و گذاشت که پیاده شوم. می‌ترسیدم که شاید این‌بار مسئول داروخانه مچم را رها نکند.به سمتی که خانم داروخانه ای اشاره کرده بود رفتم و روبروی مردی که پشت میز صندوق نشسته بود، ایستادم. دستهایم را به کمرم زده بودم و چون قدم به زحمت به میز می‌رسید، کمی خودم را به عقب خم کرده بودم و به بالا،جایی‌که مرد صندوق‌دار بود، خیره شدم.

یکی از شخصیت‌های مورد علاقه پدرم سگی‌ست به نام کوفت. پدر داستان‌های زیادی از او برای ما تعریف می‌کرد و این سگ هم یکی از آن شخصیت‌هایی بود که پدرم از مسخره کردنش بسیار پشیمان بود. معروف بود که اگر درِ خانه را نیمه باز بگذارید، کوفت می‌آید و به داخل خانه سرک می‌کشد و تا وقتی که کیشش نکنید، نمی‌رود. این کارش باعث شده بود ضرب المثلی هم پیرامونش ساخته شود و هر آدم فضولی را به کوفت تشبیه کنند و هر کس که از لای در سرک می‌کشید را سر کوفت می‌نامیدند. یکی دیگر از خصوصیات کوفت که در واقع منشأ نامگذاری‌اش هم شده این بود که همیشه در مکانهای غیر منتظره کمین می‌کرد و آدمها را با پارس کردن خودش می‌ترساند. هر بار که او پارس می‌کرد مردم نفرینش می‌کردند و در پاسخِ آوازش می‌گفتند: کوفت. این نام کم کم روی او ماند. پدرم می‌گفت یکبار که داشته با دوچرخه‌اش رکاب زنان در کوچه‌های روستایشان می‌چرخیده، سر پیچ کوچه، کوفت روی دیوار کوچه ظاهر می‌شود و درست کنار گوش او پارس می‌کند که باعث می‌شود پدرم زمین بخورد و بی‌هوش شود. خودش می‌گوید به خاطر ضربه‌ای که به سرش خورد بی‌هوش شد. شاهدان عینی می‌گویند از ترسش بی‌هوش شد. پدرم گاهی مرا ملامت می‌کرد که مثل شبه بی سر و صدا این‌طرف و آن‌طرف می‌روم وگاهی کسی از حضورم آگاه نمی‌شود. و حتی ممکن است از دیدن ناگهانی من وحشت زده شوند.

جلوی مرد صندوق‌دار ایستاده بودم در حالی‌که قدم به زور به میز او می‌رسید.مرد داشت با یکی از همکارانش شوخی می‌کرد و چندان متوجه حضور من نبود. دیگر داشت شب می‌شد و می‌بایست به خانه برمی‌گشتم اما نمی‌توانستم دست خالی برگردم. چندبار از خودم صدا درآوردم و سینه ام را صاف کردم اما مرد صندوق دار متوجه حضور من نشد. نفس عمیقی کشیدم و ادای عطسه کردم را درآوردم. یک عطسه‌ی پرسروصدا. گاهی برای جلب توجه این کار را می‌کردم.مرد صندوق دار ناکهان از جا جست. انگار که از صدای عطسه من ترسیده بود. نگاه خشم آلودی به من انداخت و گفت تو هنوز اینجایی؟ چی می‌خوای؟ به شربت سرماخوردگی اشاره کردم و سکه ها را به سمتش گرفتم. مرد کمی مرا بر انداز کرد و سکه ها را گرفت. گفت دو ساعته که مثل هویج این‌جا ایستادی. چرا حرف نمی‌زنی؟مشغول شمردن سکه ها شد و زیر چشمی مرا نگاه می‌کرد. سکه درب و داغان را کمی برانداز کرد و من آماده شدم تا در صورت خطر فرار کنم.مرد نفس عمیقی کشید و سکه ها را به من پس داد. فکر کردم شاید نمی‌خواهد شربت را به من بفروشد.سرم را پایین انداختم تا از داروخانه بیایم بیرون. مرد صدایم کرد و گفت شربت را جا گذاشتی.

اصل سوم: آدم نمی‌بایست شلغم باشد.

به خانه که رسیدم شربت را گرفتم سمت مادرم. مادرم انگار دنیا را به او داده بودند. چهره‌اش باز شد و لبخند مهربانانه‌ای به من زد و شربت را گرفت و رفت که به خواهرم برسد. پدرم که به خانه آمد سلامی کرد و خیلی سریع گفت که فراموش کرده شلغم بخرد و راهش را کشید که برود دستشویی. مادرم گفت: اشکالی نداره. پسرم رفت شربت سرماخوردگی خرید. پدرم متوقف شد و نگاهی به من انداخت.انگار دستشویی را فراموش کرد. آمد پیش من نشست و دستش را روی شانه‌ام گذاشت. من دستم را در جیبم فرو کرده بودم و سکه‌ها را محکم در مشتم گرفته بودم. پدرم گفت: پسر. آدم نباید شلغم باشد. من ادامه در ذهنم جمله‌اش را ادامه دادم. آدم نباید شلغم باشد یا هویج یا سیب زمینی یا درخت یا سگ و یا آن چوپان زبان بسته.

پاسخ دهید

heart